Share on facebook
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

مریم و ستاره | شمیم آراد

شبی از شب‌های تابستان که مریم کنار پنجره خوابیده بود، چند قطره آب به صورتش پاشید. مریم بیدار شد و فکر کرد که باران می‌بارد. بلند شد که پنجره را ببندد، اما متوجه شد که آسمان صاف است و ستاره‌ها می‌درخشند. تعجب کرد و با خودش گفت: پس این قطره‌های آب از کجا آمدند؟

دانلود: کتاب مریم و ستاره (927 دانلود)
Share on facebook
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

دیدگاهتان را بنویسید

مطالب مشابه
مطالب بیشتر