Kaka Murad

Kaka Murad

سالخوردگان دهکده برای نسل نو چیزهای زیادی به ارث می‌گذاشتند: کوه‌های خشکِ سنگی، خانه‌های کاهگلی، مزرعه‌های گندم، یک دشت خشک ‌و خالی ولی پهناور، رمه‌های بز و گوسفند، جویبار و البته یک آفت ناشناخته که جزوی از رازهای دهکده شده‌بود.

هیچ‌کس، هیچ‌چیزی در مورد این رازِ نمی‌دانست.

این راز از سال‌ها پیش تا حالا ذهن بسیاری‌ را به خود درگیر کرده بود؛ ولی هیچ‌کس نمی‌توانست حقیقت آن را بفهمد.

نسل‌های قدیمی مثل یک امانتِ شوم آن‌را به نسل نو منتقل می‌کردند؛ اما کسی نمی‌نتوانست این راز را کشف کند.

نه نسل‌های قدیمی که سهراب هیچ‌کدام از آن‌ها را ندیده بود. نه مادر کلان و پدرکلان، نه مادر و پدر و نه سهراب که حالا نوبت فرزندانش بود.

حالا این راز جادویی دیگر یک بخش انکارناپذیر دهکده شده بود. این آفتِ ناشناخته‌ی دهکده چیزی نبود جز: مرگِ کودکان…

Share this Post:

Share on facebook
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

Comments

Leave a Reply