Share on facebook
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

دست‌آس عجیب | افسانه‌ی کاریلایی

بود نبود دو برادر بود. یکی خیلی ثروتمند و دومی خیلی نادار. برادر ثروتمند با تمام همسایه‌هایش دوست بود؛ اما با برادار نادار قسمی رفتار می‌کرد گویا او را اصلاً نمی‌شناسد. برادر ثروتمند می‌ترسید که برادر نادارش از او پول یا چیز دیگری تقاضا کند.
برادر نادار بدون آن هم حاضر نبود از کسی چیزی طلب کند. او آدم چشم و دل‌سیری بود.
یک روز که نزدیک عید بود و مردم مشغول شادمانی بودند، لباس‌های نو و خوراکی‌های خوشمزه می‌خریدند، مرد نادار دید که دیگر در خانه‌ی‌شان چیزی برای خوردن باقی نمانده است.
زنش به او گفت:
– روزهای عید چه کنیم؟ ما که هیچ‌چیز نداریم. برو پیش برادرت و ازش خواهش کن کمی گوشت به ما بدهد، شنیده‌ام دیروز برادرت یک گاو چاق و چله نذر کرده است.
مرد فقیر خیلی می‌خواست پیشنهاد زنش را رد کند؛ اما کسی دیگری را سراغ نداشت که به منزلش برود و کمک بخواهد.
برادر نادار به قصر با‌شکوه برادر ثروتمند رفت و گفت:
– برادر! کمی گوشت به من بده. فردا عید است و ما هیچ‌چیزی برای خوردن نداریم.
برادر ثروتمند یک سم گاو به او داد و گفت:
– بیا، بگیر و به جنگل پیش دیو برو. بگذار دیو به تو کمک کند.

دانلود: دست‌آس عجیب (373 دانلود)
Share on facebook
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

این پست دارای یک نظر است

  1. بنده‌ی خدا

    زنده‌باد گهواره!

دیدگاهتان را بنویسید

مطالب مشابه
مطالب بیشتر