پروانه و کتابِ سخن‌گو/ نوشته‌ی حضرت وهریز

دانلود از این‌جا- پروانه و کتاب سخنگو

روزی پروانه و مادرش در خانه تنها بودند. برادر پروانه به مکتب و پدرش به کار رفته بود. مادر پروانه هم برای معاینه باید به شفاخانه می‌رفت. او نباید پروانه را با خود می‌برد چون معمولا پیش داکترها کسانی می‌روند که به درمان ضرورت دارند. به همین خاطر پروانه باید در خانه می‌ماند.

مادر به پروانه گفت: پروانه جان، تو حالا شش ساله‌ای. بزرگ شده‌ای. می‌توانی در خانه باشی تا من به شفاخانه بروم و زود برگردم؟

پروانه وقتی شنید که بزرگ شده، خوشحال شد اما فکر این‌که در خانه تنها بماند، کمی او را ترساند.
به آرامی پرسید: تنها بمانم؟ می‌ترسم.

ذبیح مهدی