لحظه ها/ نوشته‌ی صاعقه/ با ویرایشِ علی مرادی

تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک…
ثانیه‌گرد، دقیقه‌گرد و ساعت‌گرد، مثل همیشه از کنار هم رد می‌شدند و دنبال کار خود می‌رفتند. این بار هم، فقط به همدیگر نگاهی خالی انداختند. اگرچه مدام می‌خواستند باهمدیگر گپ بزنند، همدیگر را بهتر بشناسند، خیلی کنجکاو بودند، خیلی هم علاقمند بودند. ولی چون هرگز برای شناخت همدیگر فرصت نداده بودند، این سه‌تا گمان‌ها و قضاوت‌های عجیبی در باره‌ی همدیگر داشتند. مثلاً ثانیه‌گرد فکر می‌کرد که ساعت گرد و دقیقه گرد خیلی تنبل‌اند و هیچ کاری نمی‌کنند، چون هرباری که از کنار آن‌ها رد می‌شد، به نظرش می‌رسید که ساعت‌گرد و دقیقه‌گرد ایستاده‌اند و از جای‌شان تکان نمی‌خورند.

mimkach