شهرِ مومی/ نوشته‌ی ذبیح مهدی/ نقاشی‌ها از الهام الهی

روزی از روزهای آفتابی، مردی قدبلند و خوش‌چهره به نام سَنگو، با دریشیِ شیک چهارخانه و بروت‌های سیاه وارد شهر شد. در دستش جعبه‌ای دیده می‌شد که تعدادی شیشه‌ی خالی را در آن گذاشته بود. بنا به رسم مهمان‌نوازی، همگی او را به نوبت به خانه‌های‌شان دعوت کردند. پیش از همه، آقای سنگو مهمانیِ نانوای شهر را پذیرفت و با جعبه‌ی شیشه‌های خالی به خانه‌ی او رفت. سرِ سفره، آقای سنگو در حالی که سرپوشِ یکی از شیشه‌ها را با احتیاط باز می‌کرد و زیرچشمی به نانوا می‌دید، گفت:
ـ برعکسِ حرف‌های سماوارچی، شما نان‌های خوب و خوش‌مزه‌ می‌پزید.
صدایی مثلِ به‌هم‌خوردنِ دو شیشه بلند شد.
ـ شرنگ!

ذبیح مهدی