روباهی که چوپان شد/ نوشته‌ای از آسبیورنسن و یورگن مای/ ترجمه از خالد نویسا/ تصویرگر غلام‌رضا حبیبی

بود نبود یک زن مالدار بود که چند تا گوسپند، بز و گاو داشت. او یک روز به این فکر افتاد که چوپانی پیدا کند تا گوسپندها،
بزها و گاوهایش را بچراند. به این خاطر از خانه بیرون شد و به راه افتاد. رفت و رفت، دید که خرسی به طرفش مىآید.
خرس از زن پرسید:

-کجا مى روى؟
زن گفت:

-مى خواهم براى گوسپندانم یک چوپان پیدا کنم.
خرس پرسید:

-میخواهى من چوپان گوسپندانت باشم؟
زن گفت:

-خوب است، اما پیش از آن میخواهم صدایت را بشنوم. بگو چطوری گوسپندها را صدا میکنی تا به خانه برگردند؟
خرس صدا کشید:

  • هوووووغ!